X
تبلیغات
ஜ♥ ღ دختری از دیار عشقღ♥ ஜ

ஜ♥ ღ دختری از دیار عشقღ♥ ஜ

..وفا..

آدم ها می آیند ...

زندگی می کنند ،می میرند و می روند...

اما فاجعه ی زندگی من آن هنگام آغاز می شود که آدمی می میرد اما نمی میرد!

می ماند

و نبودنش در بودن تو چنان ته نشین می شود

که تو می میری و درحالی که زنده ای...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 20:13  توسط مریم  | 

گرم تر بتاب

                                                      

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 20:13  توسط مریم  | 

اشک من بدرقه راهت باد..

                                                            

...رفتنت را دیدم

 ...تو به من خندیدی

...آتش برق نگاهت دل من آتش زد

،و مرا در پس یک بغض غریب

...در میان برهوتی تاریک

پشت یک خاطره سرد و تهی

 .با دلی سنگ رهایم کردی

...و تو

!!بی آنکه نگاهی بکنی، به دل خسته و آزرده ی من

... رفتنت را دیدم

.تا به آنجا که نگاهم سو داشت

.و تو در آخر این قصه ی تلخ محو شدی

...باورم نیست که دیگررفتی

اشک من بدرقه راهت باد...

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 20:5  توسط مریم  | 

زده انگار مرا سیلی هشیاری باز...

زده انگار مرا سیلی هشیاری بازنایت اسکین

ساعت زنگی مصلوب اتاق

باز دزدید ز چشمان ترم خواب ترا

خواب یک خنده و صد بوسه داغ

خواب چشمان ترا میدیدم

حین آتش زدن یک شب سرد

گل لبهای ترا میچیدم

غرقه عمق نگاهت بودیم

من و باران و دگر غافل از آن

که در این مستی همرنگ جنون

می زند سخت مرا حد زمان

ساختیم از پر پروانه بهشت

ریختیم از دل آلاله شراب

سوختیم از تب با هم بودن

تاختیم بر دل شب همچو شهاب

مست بودیم و بدور از مردم

من و باران و تو خلوت و باغ

ناگهان باز مرا سیلی زد

ساعت زنگی مصلوب اتاق

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 21:18  توسط مریم  | 

مهربان

،آنقدر شاعرم امشب که فقط

سایه مهرتورا کم دارم

باتو هستم

ای سراپا احساس

،خون تو در رگ من هم جاریست

جنس ما جنس بلد بودن کانون گل است

نازنین

،زندگی جای هدر دادن فرصتها نیست

،ما مطهر شده ایم

پیش رو راه رسیدن به خداست

مهربان

سبد معذرتم را بپذیر ؛

کودکی هستم شوخ خانه ام در ته بن بست فراموشی یک زوج قدیمی مانده

،خانه دل اما ، جای بکریست هنوز

،پر سبزینه و ریحان و غزل

،پر تکرار گیاهان نمو

،پر ابیات ملون شده در خمره عشق

.پر انوار خدا

داخل خانه دل ؛

جای جمعیت هرجائی نیست کل دارائی من تازگی دلکده است

،من به دل راز رسیدن دارم

،من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم

،خوب می فهمم اگر در باران

چتر خود را به کسی بخشیدم؛

توشه رفتنم از لطف خدا آکنده ست

خوب میدانم اگر جای توپیشم خالیست ؛

حکمتی در کارست

مهربان

سبد معذرتم را بپذیرکار کودک این است ؛

اولش حرف زند ، به تامل بنشیند بعدش

آنقدر شاعرم امشب که فقط ؛

،بیستون کم دارم

تیشه عاقبتم را بدهید

آنقدر ساده سخن میگویم ؛

،که اگر یکنفر از کوچه دل درگذرد

دل و دلداده روی هم بیند

مهربان

ساعت الآن دقیقا خواب است

- و من و پهنه کاغذ بیدار

،روی تو در نظرم نقش نخست

و خدا شاهد دیوانگی بنده بازیگوشش

و خود او می داند ؛

که دلم آنقدر آغشته به توست ؛

،که اگر از صف فردوس برین

طیفی اندازه صد نور میسر سازد

من به آن طیف نبخشم ، دانه ای از مویت

مهربان

،بازهم

سبد معذرتم را بپذیر

،آنقدر شاعرم ازتو که نمیدانم کی

واژه ات راهی شعرم شده است

،لحظه ای گوش بکن

یک موذن مست است

،آنقدر خوب اذان میگوید

گوئی او عکس خدا را دیده

خوش بحالش اما ؛

،طرح زیبای خدا را گاهی

می توان در پس سیمای عزیزی جوئید

مهربان

دیر زمانی ست که من این مسئله را فهمیدم ؛

مهربان

،آنقدر شاعرم امشب که زمین

در پی زمزمه ام مست شده ست

سر ببالین مدارینه کرات نهاده ست و باز

گوشهایش به من آویزانند

،آنقدر شاعرم امشب که دلم

از پس سینه برون آمده باز

او نگاهش به من است

من نگاهم به قدم رنجه تو

،آنقدر شاعرم امشب که فقط

روح روحانی تو حال مرا می فهمد

مهربان

عاشقی ؛ بارش احساس به روی ذهن است

عاشقی ؛ لمس خدا با چشم است

عاشقی ؛ مظهر نو بودن دل ، در حیات ازلیست

ومن امشب از عشق ، بخود می پیچم

،بعد از امشب شاید

نقش اعجاز تو را طرح زنم

مهربان

ترکه فرضی تنبیه من آماده نشد ؟

یا مرا چوب تادب بنواز ؛

یا بیا و سبد معذرتم را بپذیر

مهربان

،لذت صبح مجدد اینجاست

میروم تا با آب ، غسل آزاده شدن باب کنم

دیگر آن جمله سهراب مرا حسرت نیست ؛

،" کعبه ام مثل نسیم

،میرود باغ به باغ

میرود شهر به شهر

ثروتی بیش به من داده خدا

مهربان

،از سر کودکی من بگذر

،باید آرام به سجاده تعظیم روم

شعرم آخر شده ، انگار زمان وصل است

،" به خدا می دهمت عاریه وار

آری عاشق شده بودم این بار

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 22:31  توسط مریم  | 

                                             

اغلب مردم برداشتشان از دین برداشتی معکوس و وارونه است ،

آنها دین را با پرستش یکی میدانند،

و پرستنده را با دیندار برابر میکنند،

غافل از اینکه دین حقیقی با گشودن چشم باطن و کسب آگاهی

و کشف رموز هستی آغاز میشود،

و با درک جلوه های هوشمندی و قانونمندی هستی تداوم مییابد،

دین راستین با پَرستش آغاز نمیشود،

بلکه با پُرسش آغاز میشود،

پُرسش و سوالی که به آگاهی و کشف راز و رمز آفرینش منجر میشود

و به ادراک وحدت هستی و کمال منتهی میشود،

لذا دریافت این معانیست که چشم وگوش و زبان

و اندیشه و قلب و همه اجزاء وجود آدمی را به ستودن و بیان

این جلوه ها وا میدارد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 22:12  توسط مریم  | 

تو کیستی

تو کیستی که

 

سفر کردن از

 

هوایت

 

...را نمیتوانم

 

حتی با بالهای

 

خیال...!!!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 21:52  توسط مریم  |